حرف های دلی که نباید گفت

خرید بک لینک
سلام

سلام به دختر خوشگلم

خوبی مامان؟!

من این وبلاگ رو بخاطر تو باز کردم که هروقت خواستی بی اجازه دفتر خاطرات مامانت رو باز کنی و بدونی چه روزهایی رو گذروند تا به تو برسه. تویی که از بچگی فکر تو سرش و دلیل پیشرفت هاشو و امید زندگیش بودی. نازنینم مامان به عشق تو نفس میکشه. مراقب خودت باش و از هرموقعی که با سواد شدی بیا و خاطرات مامان رو بخون.

شاید به بزرگ شدن و خانوم شدن و موفقیتت کمک کنه.

حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:46

حدود 20-30 سال پیش تو ماه رمضون یه نوزاد کوچولو با چشمای گربه ای متولد شد. این نوزاد اولش بخاطر زردی که داشت به خانواده اش داده نشد و مامانش از دلتنگی تا نی نی خوشگلش رو ببینه همش بی تابی میکرد.

حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:46

بعد از شرایطی که واسم تو اون سال ها بوجود اومد خییییلی افسردگی گرفتم. به خودکشی خییییلی فکر میکردم. اما از اونجاییکه تو خانواده ای با بن مایه مذهبی بزرگ شده بودم بیشتر دنبال راه فراری از طریق خدا و دعا و .... میگشتم.از خدا راه فراری میخواستم. بالاخره با یکسری کلاس های خداشناسی و مباحثه های دینی آشنا شدم که حالم رو بهتر کرد. اما تو تمام این لحظات و تو اون کلاس ها دنبال یه سوال بودم:خدای عادل من! با وجود عدالتش چرا زندگی مادر من رو درست نمیکنه؟! چرا هیچ خوشی وارد زندگیمون نمیشه!مادرم با وجود پدر بداخلاقش و مشکلات زندگی مجردیش و بعدش ازدواجش با همسری که از پ حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: هیچ وقت فکرشو نمیکردم, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45

اون کسی که معرف اون آقا بود دوباره زنگ زد و دائم اصرار میکرد که اگر فکر میکنه اخلاق و ایمانش خوبه و سالمه، بقیه چیزا تکلفه و به مرور درست میشه.رزق و روزی دست خداست و منم اول ازدواج شوهرم وضع مالی خوبی نداشت و الان بیا و ببین چه و چه....من از اصرار بیجای اون خانوم کفری شدم. محکم در رو کوبیدم و به مامانم گفتم وقتی میگم نه یعنی نه!و قهر کردم.مامانم از فرداش هی بهم میگفت مگه تو نگفتی خواستگار با ایمان میخوای؟! خب این با ایمانه دیگه! چرا پس حتی یه بار باهاش حرف درست و حسابی نمیزنی؟گفتم که شروع کرده بودم به رفتن به کلاس های مذهبی!از اون کلاسا خییییلی تاثیر گرفت حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45

اعتکاف تموم شد و من و دوستم که باهم از بین تمام دوستان قسمتمون شده بود که به این مهمانی خدا دعوت بشیم دم مسجد منتظر خانواده هامون بودیم.پدرت با مامان و بابای من با یه دسته گل بزرگ اومد.یعنی هم مامان و بابام یه دسته گل بزرگ گرفته بودن و هم پدرت. مادر بزرگم هم اومده بود. جلوی دوستم از خجالت آب شدم. همکلاسیه دانشگاهم بود و میدونست که برادرم چه شکلیه! پس قطعا اون آقا برادرم نبود. بعدها دوستم بهم گفت که فکر کرده بود که داییمه!خداروشکر دوست فضولی نبود و پیگیری نکرد که این کیه؟اما من عصبانی بودم که یه خواستگار چجوری به خودش اجازه داده بیاد با پدر و مادرم دنبال حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: اتمام اعتکاف, نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45

فردا روز دفاع عمومیمه. در حالیکه داییت پیشم نیست بهترین دوستم دیگه مثل قبل باهام نیست و تو دوران PMS به سر میبرم و همین دلایل کافیه برای حال بدم و گریه های چند روز اخیرم، پدرت به دلیل عدم درک شرایط حالم رو بدتر کرده.پدرت تو همین دوران کوتاه از زمان آشنایی تاکنون خییییلی عوض شده. بد اخلاق شده، تیکه میندازه، حرفای بدی گاهی به شوخی میزنه، و مثل خیلی از مردایی که من بدم میاد کارهایی که بهش سپرده میشه رو امروز و فردا میکنه. دیگه تو طول روز بهم زنگ نمیزنه و حالم رو بپرسه، بعد کارم خسته نباشی نمیگه، پول وام رو که از اول هربار یجور اذیت کرد سر دادنش، این ماه دیگه حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: چگونه از زمان حال لذت ببریم,لذت بردن از زمان حال,موارد استفاده از زمان حال کامل, نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45

دیروز دفاعم بود. روزیکه شبش به فاجعه ترین شکل ممکن گذشت و همسری هرچی که تونست بهم گفت.

روزیکه کلا همسری روح منو کشت. گفتم شرایط روحیم به چه دلایلی بد بود. همش منتظر شب دفاعم بودم تا همسر بیاد و بغلم کنه و آروم بگیرم. آخه دلم خیییلی گرفته بود. مطمئن بودم پوستم پوستش رو لمس کنه آروم میشم. شب قبلش بهش گفتم لباسات رو برات بیارم؟!چون فردا نمیای!

گفت نه. حتما میام خونتون. گفتم داداشت تنهاس خونه. گفت میفرستمش خونه خواهرم

حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45

از فکرکنم پریروز که بابام گفت مستاجر خونه ای که خریدم پولش رو میخواد و جلوی همسری هم گفت، حالم خییییلی بده.

من که با ذوق دنبال خرید جهیزیه با پولی که ذره ذره جمع کردم بودم و کللللی ذوق داشتم که چیزی به خرید تمام وسایل نمونده، بابا انگار آب یخ ریخت روی سرم و زد زیر تمام چیزایی که گفته بود.

حرف های دلی که نباید گفت...

ما را در سایت حرف های دلی که نباید گفت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 15:45

صفحه بندی